چقدر مردم خ.رند الله اکبر …

آوریل 28, 2008 در 12:57 ب.ظ. | نوشته شده در اجتماع, سیاست | 22 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , ,

سال 1362 بود، در محله پیشین ما مسجد کوچکی بود که بچه های بسیج کانونی را در آن تشکیل داده بودند و کار این کانون در آن روزگار بیشتر محدود به جذب و اعزام نیرو به جبهه های جنگ بود.

مهدی یکی از بچه محل های ما که آن زمان 14 سال داشت پای ثابت کانون بود. دلیلش هم مذهبی بودن خانواده اش نبود اون اوایل فقط عشق تیر و تفنگ و اسلحه دست گرفتن را داشت و فکر می کرد وقتی اسلحه دستشه خیلی بزرگ شده، تعریف های بچه های جبهه رفته از خط و جنگ و خلوص و رفاقت و حوری و دشمن و شهادت و شفاعت و … کار خودش را کرده بود دیگه رفتن به میدون تیر و ایست و بازرسی ها و گشت های برنامه ریزی شده حس بزرگ شدنش را ارضا نمی کرد و فکر و ذکرش شده بود یک چیز، رفتن به جبهه. یادمه مادرش همیشه می گفت: این بچه آخرش کار دست من میده.

مهدی هم مثل خیلی از بچه های آن روزگار تصمیم گرفت که با جعل شناسنامه و رضایت پدرش راهی جبهه بشه اونم توی کانون بسیجی که با خونه اونا کلن 400 متر فاصله نداشت و همه همدیگر را می شناختن. خلاصه مهدی شناسنامه جعل شده و رضایت نامه مثلن امضاء شده به بوسیله ی پدر را به کانون برد و فرداش در حالیکه خانواده بی خبر بودند توی غفلت خانواده به جبهه اعزام شد.

چندی نگذشت که خبر شهادت مهدی را برای خانوده اش آوردند و فرداش هم قرار بر تشعیع جنازه بود. جنازه ی مهدی را صبح فردای روز خبر دادن آوردند. آمبولانس از پیچ خیابان که وارد شد فریاد شیون زن ها و نوای لا اله الا الله جمعیت با هم بلند شد. در این بین یکی از بچه های کانون فریاد زد شهیدان زنده اند الله اکبر … هنوز جمعیت جواب نداده بود که پدر مهدی غریوی کشید و با صدای بلند گفت: نخیر آقا چقدر مردم خرند الله اکبر …

دیروز سالگرد پدر مهدی بود. پیرمرد تمامی این سالهای پس از مهدی را توی این آرزو بود که شرایطی پیش بیاد که بتونه از کسایی که بچش را با علم به اینکه سنش کمه به جبهه بردن شکایت کنه. اجل مهلتش نداد.

ذرت مکزیکی با سس بین الملل

آوریل 18, 2008 در 8:19 ب.ظ. | نوشته شده در عکس | 5 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , ,

ذرت فروش خوش ذوق در خیابان کارگر جنوبی

اگر سپاه نبود …

آوریل 17, 2008 در 3:39 ب.ظ. | نوشته شده در سیاست | 8 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , ,

اگر سپاه نبود …

الف _ ما هم نبودیم

ب _ ابراهیم یزدی شرمسار نبود

ج _ تعداد شهدای جنگ کمتر بود

د _ کسی در حسینه ی رهپویان شیراز کشته نمی شد

ه _ تمام گزینه های بالا بی ربط است

* لینک مطلب در بالاترین

همچنان در بند این جزء زیر نافیم

آوریل 11, 2008 در 2:50 ب.ظ. | نوشته شده در اجتماع | 11 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , ,

اگر در این چند روز از میدان هفت تیر به سمت میدان ولیعصر عبور کرده باشید، در کنار بوستان مریم عده ایی پسر و دختر جوان را می بینید که در چادری که به منظور ارائه خدمات مشاوره ایی رایگان برپا شده است حضور یافته و مراجعان را با رویی گشاده پذیرا می شوند.

از این دست حرکات که به منظور گسترش فرهنگ مشاوره در جامعه است، پیشتر نیز از سوی کانون وکلای ایران و به صورت ارائه خدمات رایگان در ایستگاههای متروی تهران شاهد بوده ایم.

دیروز که در همان مسیر و در داخل تاکسی به سمت مقصد در حرکت بودم، هنگامیکه به این چادر رسیدیم آقایی که کنارم نشسته بود با نشان دادن چادر و پسر جوانی که داشت با خانمی جا افتاده و حدود 40 سال صحبت می کرد گفت: نیگا چه مشاوره ایی داره میده لابد بعدشم قرار شب و جور می کنه و خنده ایی از سر تمسخر کرد و گفت: اینا همش تو فکر زدن مخ مردمند.

نگاهی بهش انداختم بهش نمی خورد که اهل دین و مذهب باشه، گفتم: عزیز من اون خانوم که می خوره 40 سالش باشه فکر نمی کنی این پسره می تونه کیس بهتر از این برا خودش جور کنه. گفت: خودش نشد دخترش دختر که داره. گفتم: عزیز من فکر نمی کنی اگه بخواد مخ بزنه بجای نشستن تو این چادر راه بیافته تو همین بوستان کارش راحت تر راه بیافته و زودتر به مقصود برسه، تازه معلوم هم نیست که این خانوم دختر هم داشته باشه. گفت: آقا همه دنبال همینن فکر می کنی چی؟ دیگه عصبی شدم و گفتم: مردک تو به خودت نگاه کن که فکرت آویزون ت…مته. چرا جمع می بندی؟

نوآوری در راه فرستادن مردم به آن دنیا

آوریل 10, 2008 در 9:37 ق.ظ. | نوشته شده در عکس | 8 دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

تقاطع یوسف آباد (جمال الدین اسد آبادی) به خیابان شهید عبدالعلی قاسمی (47)

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.