مستراح نامه

فوریه 8, 2008 در 2:29 ق.ظ. | نوشته شده در اجتماع, شعر | 16 دیدگاه
برچسب‌ها:

پر کرده است این جیش، مثانه ام خدایا

از کف برفته طاقت، هست مستراح آیا؟

آن دوغ لعنتی که، آن یک تعارفم داد  

اکنون ببرده طاقت از کله ام خدایا  

در راه ماندگانیم، توی ترافیک شهر  

دارد مغازه ی تو یک مستراح آیا؟  

در آن موال کوچک، ما را گذر نمی داد  

صاحب مغازه ی شهر، چون ما شدیم صد تا  

دنیا مجال نام و هم نیز جای ننگ است  

کو مستراح اینک بهر خلاص آقا؟  

باید همی که این جیش بر بین پا بریزد  

تا باورش نمایی موشک پران تو آیا؟  

آسایش خلایق تنها به هسته بازی   

هرگز نگردد آسان ای هاله دار بالا  

یک نکته بین دانا رازی نهان به من گفت  

در زیر زمین پاساژ، هست مستراح آنجا  

با شوق سوی آنجا پرواز کردم آری  

دیدم که بر در آن قفلی نشسته بر جا  

با رنج بیکرانی از پله ها گذشتم  

دیدم نشان مسجد بر کوچه ای، خدایا  

سویش دوان شدم من، تعظیم بر مناره  

وقت نماز بود و فارغ شدم، خدایا  

یوزی به لطف ایزد، بازت بماند حرمت  

اکنون تو خواهش دل برخوان به او به آوا  

آه ای خدای هستی، ای راز دار مستی  

*مخراج پول ملت، بر من کن آشکارا  

————————–

* مخراج = محل خرج کردن

Advertisements

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.