رفیق نیمه راه

دسامبر 20, 2007 در 10:39 ب.ظ. | نوشته شده در عمومی | 2 دیدگاه

این روزها که نزدیک و نزدیک تر می شوند، دل من مانند هر سال در تپش است. برای اویی که رفت و منی که هستم هنوز. هستم تا بر تیرگی های بعد از رفتنش بگریم. هستم تا روزهای تیره ترش را ببینم، روزهای تیره تر بعد از نبودنش را. به ظاهر او رفته است. اما من می پندارم که مانده و از پیش بیشتر زجر می کشد و نا آرام است.

روزهای بسیاری بود که خسته بود از من، از خود، از همه، از هیچ. از هیچیی که به خیال او جاری بود در بطن زمان زیستنش و انگار حکمی ابدی داشت برای ماندن که حتی مجال نفس کشیدن او را ندهد.

تصمیمش را در بی خبری اجباری من از خودش گرفته بود. احتمالن اندیشیده بود حال که زندگی به میل خودم نیست، مرگ را خود انتخاب کنم. به شیوه خودم و آنچنان که می پسندم. فرق چه می کند به کدام شیوه بوده، با طنابی که چون آونگ تو را به تناوب خواهد آورد تا واپسین شعله جانت خاموش گردد یا رشته سیمی که رقصی از جنس آخرین پرتوهای روشنی وجودت را به همراه دارد، می تواند ارتفاعی باشد که تو را از نقطه اوجی بلند به زیر تلی از خاک رهنمون سازد و یا لیوانی از جنس شربت، شربت تلخ مرگ. همگی یک نتیجه را دارد مرگ، مرگی که طلب نموده ای تا راحت کنی تن و اندیشه را. اما

اما در پندار دیگران آنسان که تو فکر می کنی، هرگز قهرمان نخواهی بود، کسی تو را رمیده از دنیای وحش به واقع نمی داند زیرا که باید بر وحشی بودن خود نیز صحه گذارد.

رفتی از این سرای بودن پیش از آنکه وقت رفتن باشد و هرگز نیاندیشیدی که دیگران قسم نخورده اند که بودنت را در نبودن پاس دارند. رفتی و حتی به شب دوم نرسید که میخ تابلو کوبیده بر دیوار و تابلو اش را بردند و نفسیه خواهر کوچکت که تنها پناهش تو بودی حتی مجال برداشتن پیراهن تو را برای خود پیدا نکرد و چه پر سوز برای من تعریف می کرد که نزدیکانت چونان قوم مغول بر خانه بی نگهبانت تازیده اند و هر کدام که زورش رسیده به رسم جنگل بیشتر برده است و نفیسه را از آن همه اجزایی که تو بدان دلبستگی بی نهایت داشتی فقط یاد تو را صاحب شد. رفتی و آن دخترک هم که تنها گوش تو را برای نجواهای غمگنانه خود داشت در بی پناهی این عالم سترگ تنها تر و صحیح بگویم بی کس شد.

رفتی، رفتی و مرا در غم خود با غمت تنها گذاشتی و همواره مواظب بودم که رفتارم نه تقدیس این عمل کند و نه تایید آن. رفتی و حتی نتوانستم زار بگریم در فراغت چون حنجره های بسیاری را می دیدم که منتظر آغاز سمفونی عزای تو بودند و گفتن از مظلومیتت. نه، نباید به فغان می آمدم و نیامدم. زیرا بسیار دیدگان منتظر تایید عمل تو بودند و شاید مترصد تصمیمی دیگر. نگاه ملتهب شان تا عمق جان را می کاوید و من آرام و بی تپش می رفتم در پی جنازه ات. آرام و بی ضجه. آرام و ساکت. آرام و صبور. گریبان هیچکس را نکشیدم که چرا؟ چون دیگران نیز شاید چرای عمر خود را در دستان من می دیدند از گریبان دیگران و نباید که چنین می شد.

هی رفیق اکنون که بهتر می دانی که چه میگویم؟

خواهرت را پریروز دیدم که پنجه کوچکش را در مشکلی بزرگتر از قد خویش فرو کرده و قامتش را راست. پاهایش روی زمین به عقب کشیده شده بود اما ساعدش خم نگشته بود. نگاهش دست تو را می طلبید بر یاری خود.

دخترک را هم دیدم سقفی را برپا کرده بود که هرگز با هم زیر آن نبودید، تنهای تنها بار زندگی اش با تو را بدوش می کشید. تویی که دیگر نیستی بی معرفت. رفیق نیمه راه.

Advertisements

2 دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

  1. سلام عزیز
    خوبی؟
    نمی دونستم وبلاگ داری
    لینکت کردم
    (میسکا)

  2. سلام یوزی جون وبلاگ نو مبارک .
    اینم http://www.tinypic.info/files/go307rn133ut62b8s1en.jpg یه کادو از طرف من ( آواتور ) امیدوارم خوشت بیاد . با اجازتون لینکتون کردم .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: